کلاف سردرگم

یک شب اندیشه های نو گل کرد
فکرِ نو عقلِ آسمان جل کرد

آسمانِ خیال شد سوراخ
دل من مثل دشت گشت فراخ

نم نم افکار نو چکید به دل
سیل اندیشه ها رسید به دل

تا نگاه ترِ سکوت شکست
سدّ اسکندر سکوت شکست

به خودم حرف تازه می گفتم
دُرِ معنای ناب می سفتم

به خودم گفتم این چه اوضاعی است
هیچ چیزی چرا بسامان نیست

رشته های امور این مردم
شده مثلِ کلاف سردرگم

سرِ این رشته ها کجاست؟ کجاست؟
از چه این گونه این کلاف رهاست

می دود چون گلولۀ برفی
تا بیفتد به درّۀ ژرفی

می شود هر دقیقه سنگین تر
تا بیفتد فرود چون تندر

مثل بهمن فرود می افتد
روی بود و نبود می افتد

کدخدا! گر به فکر افرادی
می رود زیر بهمن آبادی

گاه با ناله گاه با مویه
گفتم و روح کرد واگویه

با غم و درد و داغ خوابیدم
از قضا خواب تازه ای دیدم

خواب دیدم کنار من یک دوست
"چون دو بادام مغز در یک پوست"- (1)

گاه و بیگاه های و هویی داشت
با من انگار گفتگویی داشت

کاروان سخن دُمادُم بود
گفتگو از کلاف و مردم بود

گفت دانی که کار این مردم
از چه شد چون کلاف سردرگم

پاسخ این سوال را بشنو
گوش کن این مثال را بشنو

مثلاً من معلّمِ ادبم
همدمِ نثر و شعر روز و شبم

خوانده ام هرچه نثر یا شعر است
این دلِ مرده زنده با شعر است

نیست جز با سخنوران کارم
سر و سِر با سخنوران دارم

سر و کارم اگرچه با سخن است
ابلهِ کودنی مدیرِ من است

مثل گِل در سوال می ماند
در ادب فی المثل نمی داند_

فرق مسعود سعد و سعدی را
حافظ و شاعران بعدی را

هیچ شعری نخوانده است انگار
بی دل و ذوق مانده است انگار

شعر در او شرر نمی ریزد
وز لبش شعر تر نمی ریزد

شعر در او طرب نینگیزد
وز دلش شعر بر نمی خیزد

شده کژطبع و ذوق جانوری
بهره اصلاً نبرده از هنری

مغزِ او خشکِ خشک مثل چدن
دلِ او مثلِ تکّه ای آهن

در ادب هیچ و از هنر عاری
مبتلای جنون ادواری

این چنین است و با کمال غرور
پشتِ میز ادب نشسته به زور

بوالهوس بوده بوالعجب شده است
صاحب کرسی ادب شده  است

شده استاد در فنون ادب
دست برده فرو به خون ادب

دیگری هست از او بسی بدتر
ریشه کرده است گوشه ای دیگر

نشناسد زبانشناسی را
یا دو تا نکتۀ اساسی را

نشناسد ز پاره پارو را
فرق مابین جار و جارو را

نشناسد بیا ببین و ببخند
مثلاً ربط بسته را با بند

گره و گیر در بیان دارد
درس آموزش زبان دارد

نو به نو آورند و روز به روز
از تمام جهان زبان آموز

تا بخوانند و مرد دین بشوند
آن چنانند این چنین بشوند

بخشی از پول وقف و سهم امام
می شود خرج این گروه کرام

شده اند این گروه وزر و وبال
می خورند از حساب بیت المال

آخرش نیز مرد دین نشوند
آن چنانند این چنین نشوند

سومی کرده است غوغایی
مدرکش را خریده از جایی

نشود بی سواد با مدرک
هرگز از جهلِ ذاتی اش منفک

ذات نایافته ز هستی بخش
نشود هیچ گاه هستی بخش (2)

تو برو طبق ذوق تعطیلت
بحثهای زمان تحصیلت

بحث کن قسمهای عادت را
سخت کن شیوۀ عبادت را

سخن از حیض و احتلام بکن
بحث از برده و غلام بکن

به تو کژطبع چه فنون سخن
وای بر بخت واژگون سخن_

که تو کژطبع جانور مثلاً
شوی این گونه شهریار سخن

بتوانی چنین به آسانی
تخت و بخت سخن بگردانی

گفت آنسان به این و آن لیچار
که شدم از نهیب او بیدار

گفتم این خوابِ خوب صادق بود
کاینچنین کاشف از حقایق بود

کار اگر دست کارنابلد است
کار او جنسِ کس نمی خرد است

کار اگر دستِ کاردان باشد
پرچم ما بر آسمان باشد

نیست اینجا کسی به جای خودش
می رود هر کسی برای خودش

اینچنین کار و بار این مردم
شده مثلِ کلافِ سردرگم

دست از این شیوۀ غلط بردار
کارها را به کاردان بسپار


#غلامعباس_سعیدی


(1). یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم    سعدی، گلستان.

(2). ذات نایافته از هستی بخش
چون تواند که شود هستی بخش      جامی

/ 0 نظر / 36 بازدید