یکی از هزاران

یکی از هزاران

از این درخت چهل سال اگر چه هیچ نچیدم
به خود اگر نرسیدم به این درخت رسیدم

درختِ بخت نشاندم به باغِ سبزِ خیالم
از این درختِ خیالی به میوه ای نرسیدم

گرفته ام دمِ طوفان به صد امید چراغی
ولی به باد به هر دم رود هزار امیدم

هزار پینۀ چرکین به پشتِ دست نشسته
شدم ز بس که پشیمان و پشتِ دست گزیدم

ز حصرِ خانگیِ خود رها چگونه شوم من
در از درون شده قفل و شکسته است کلیدم

اگر به مرگِ طبیعی در این سراچۀ ماتم
هزار بار بمیرم هزار بار شهیدم

بیا مهار بفرما گروهِ منتظران را
بیا ببین که از اینان چه رنجها که کشیدم

به پای سهم، هزاران شریکِ سهمِ امامند
به پای کار، یکی هم در این میانه ندیدم

#غلامعباس_سعیدی

https://telegram.me/saeedigholamabbas

/ 0 نظر / 20 بازدید