عشق می بارد

باز کردی گیسوان را آن شبِ سرشار را
تا ببینم باز با خود بختِ برخوردار را

 باز کردی روسری را شهر پر گنجشک شد
بسکه باد آورد با خود بوی گندمزار را

پاک خشکم زد که موها را به گردن ریختی
ناگهان انگار دیدم یک گروهِ مار را

سرنوشتِ خویش را دیدم که دیدم بی خیال
با سرِ انگشت بازی می دهی خودکار را

ریختم گیسوت را بر دوش و کردم با سرود
کوک با انگشتهایم سیمهای تار را

ایستادی، ناگهان آیینه از حیرت شکست
آخر آوردی به حرف آیینۀ تودار را

پرتوِ حسنت شکست آیینه را آری، ولی
کرد چون آیینه سر تا پا در و دیوار را

خواستم در شعر گویم سرو را مانی ولی
دیدم و گفتم ندارد سرو این رفتار را

در حرم یادِ تو افتادم به خود چون آمدم
غرقِ اشک و آه دیدم دورِ خود زوّار را

بیتِ لبهای تو یادِ شعرِ تر انداختم
لب گزیدم باز کردم دفترِ اشعار را

شعر خواندم برقِ کشور قطع شد زیرا گرفت
برقِ شعرم سیمهای عایقِ توکار را

این غزلهای سیاسی کار دستم می دهند
خنده ای کن تا بگیری از من این افکار را

حکم حکمِ توست بی جرمِ سیاسی می خورم
امشب از فنجانِ چشمت قهوۀ قاجار را

روز و شب ای ماه می گیرد به نوبت آسمان
پیشِ رویت این دو تا آیینۀ دوّار را

چیست حالِ روزه داری لحظه ای بعد از اذان
ناگهان گر دیده باشد سفرۀ افطار را

اظطرابم را کسی داند که در تنگِ غروب
دیده پروازِ شلوغِ دسته های سار را

عشق می بارد به صحرا پیرهن را کنده ام
حال باید ور بمالم پاچۀ شلوار را

از درون می جوشم امّا این سماور آخرش
روی سر خواهد گرفت آن قوریِ گلدار را

غلامعباس سعیدی

/ 0 نظر / 23 بازدید