سودابه های هرزه

نام تو از لبهای خاموشم نمی افتد
بوی تو از اعماق آغوشم نمی افتد

از عشق تو هرگز گزیری یا گریزی نیست
این آسمانِ آبی از دوشم نمی اقند

در بسته ام بر روی خویش و شعر می گویم
چون شیشۀ عطرم که درپوشم نمی افتد

واعظ مده پندم که با این قصّه ها هرگز
افسانه و افسونش از گوشم نمی افتد

سودابه های هرزۀ شهر! آتشِ تهمت
بر دامن پاک سیاووشم نمی افتد

#غلامعباس_سعیدی

/ 0 نظر / 7 بازدید