دندان به جگر

این قوم کرند و من به شعرم معنای بلند می گذارم
در هر خط شعر اگر توانم صد حکمت و پند می گذارم

از سفرۀ شعر لقمۀ پند می گیرم و می دهم به مردم
گاهی به میان لقمۀ پند یک حبّۀ قند می گذارم

با وزنۀ وزن و بار معنی زنجیر خط و فشار مضمون
بر پای خیالِ اوج گیرم با حوصله بند می گذارم

از دشتِ جنون سینه فریاد در قالب شعر می فرستم
از کورۀ روشنِ دل آتش بر دوش سپند می گذارم

دندان به جگر فرو فشارم تا از دل خود به دوش یک بیت
تصویر رسای دل نشینی با صد فن و فند می گذارم

آزردۀ روزگار هرشب آشفته و ناامید سر را
بر دامن پاک شاهد شعر این شوخ لوند می گذارم

خاموشم و سرد چون دماوند داغ است دلم از آتش شعر
هرشب سبلان بارِ خود را بر پشت سهند می گذارم

#غلامعباس_سعیدی

/ 0 نظر / 29 بازدید