جیب برها

حرفهایی عجیب می شنوم خوابهایی غریب می بینم

خوابها را دروغ می دانم حرفها را فریب می بینم

 

باغمان تشنه آسمان خشک است پشتِ دیوار مانده پیکِ بهار

میوه بر شاخه ای نمی روید باغ را بی نصیب می بینم

 

موشها را که سخت انبوهند آفتِ جانِ ریشه های انار

کرمها را که سخت می لولند آفتِ جانِ سیب می بینم

 

باغبان! سیبِ سرخ را دریاب می شود سیب را غنی سازی

کرد من در میانِ هستۀ آن انفجاری مهیب می بینم

 

خشکسالِ همیشۀ عشق است نیست ما را مسیح و حلّاجی

پس چرا این درختها را باز مثلِ دار و صلیب می بینم

 

سر بدزدید قلوه سنگ رسید یک نفر سنگ می زند ما را

می رسد سنگ و سنگهای دگر دست این نانجیب می بینم

 

بوی نان و گرسنگی کرده زیر و رو جیبهای خالی را

جیب برها میانِ ما هستند دستشان را به جیب می بینم

 

غلامعباس سعیدی

/ 0 نظر / 19 بازدید