انجمن شعر (طنز)

انجمن شعر

(طنز!)



مثل یک روح شبی در بدن شعر شدم

خواب دیدم که به یک انجمن شعر شدم


هر که با شعر تری پشت تریبون می رفت

با دو بیت خفن از قاعده بیرون می رفت


شاعرِ فضل فروشی نظری کرد آمد

فارغ از ما و خود و سرخوش و بی درد آمد


باد سر را که ز سوراخ دهن ول می کرد

دلم ای دل، دلت ای دل، دلش ای دل می کرد


مرد یا نه زنی آمد که ترنسِکسم من

عاشق پارتیِ مختلط و اِکسم من


پیرهن چاک و غزلخوان و سراپا سرمست

پیک می بسته سر زلف خود از عهد الست


عشوه های خرکی از سر و رویش می ریخت

قر و قمبیل و ادا از همه سویش می ریخت


آمد و قافیه بر هم زد و فرمود: " میو!

گربۀ ناز کجا رفتی برگرد و بیو" !!


یکی آمد که یقین بیشتر از بیست نداشت

خبر از اینکه معانیّ و بیان چیست نداشت


می درخشید ز پشت گره روسری اش

گردن مرمریش گیسوی کاکل زری اش


گوشهایش ز دو سو مثل صدف آویزان

چون ترازوی طلاسنج، برابر میزان


"نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان"

طرز چشم سیهش طعنه بر افراد زنان


عشوۀ مختصری با لب و ابرو می ریخت

گاه گاهی ز دو سو طرّۀ گیسو می ریخت


دیده ها دودوِ تر می زد و گردن بشکن

می زد آن عضو دگر پشت به دامن بشکن


چند پیچ و گره از کشف حجابش مانده

بین مستی و ادا چشم خرابش مانده


یک نفر بانگ جلی زد: " هله استاد آمد"

دیگری کرد صدا را یله : "استاد آمد"


زان طرف گشت به پا ولوله: "استاد آمد"

زین طرف سوت و کف و هلهله: "استاد آمد"


ماه با هالۀ مو پشت تریبون آمد

آه سردی ز نهاد همه بیرون آمد


به گمانم غزل تازه ای از خود را خواند

به غزالی که رمیده است نه شاعر می ماند


حرکاتش همه موزون و غزل ناموزون

مویش از روسری و شعرش از اوزان بیرون


غزلی زشت ز لبهای قشنگش می ریخت

به فشار از دهن کوچک و تنگش می ریخت


یا غزل با لبش انگار تعارف می کرد

یا دهن تنگ شده یا که غزل پف می کرد


هر چه بود از دهنش واژه به سختی می ریخت

نخلِ تر سیب نه کرموی درختی می ریخت


گفتم ای فتنه اگرچه قد تو موزون است

شعرت از قاعدۀ وزن بسی بیرون است


ناگهان چشم گشاد و نخ ابرو را بست

گره روسریش وا شده بود او را بست


دست او بین سر و کاکل و گردن وا ماند

واژه ها بر لبش از جوش معانی جا ماند


عشوۀ ریخته بر شانه و بازو آورد

دست زد در بغل و سنگ و ترازو آورد


قلم و دفتر و دستک همه را دورش ریخت

فاعلاتُن فعَلاتن به تَتَن تَن آمیخت


بحرها را همه بر هم زده قاطی می کرد

فکر تنبان تنی درخور فاطی می کرد


گفت من شعر به یک شیوۀ نو می گویم

به شما ربط ندارد که چطو می گویم


شعرِ چون آب روان شُر شُر و شُر می ریزم

دُرِ چون ریگ بیابان گر و گر می ریزم


دوستان جمله طرفداری از او می کردند

هرچه می گفت و غلط بود رفو می کردند


دورِ او ریخته بود انجمن شاعرها

مثل یک سامری و دور و برش ساحرها


کمی از مولوی و شاعر بعدی گفتم

از خدایان سخن حافظ و سعدی گفتم


تَرَکیدند و به هفتاد دهن خندیدند

به سر و ریش من اندیشۀ من خندیدند


رندی از شعر و شرر پر تب و تب ریز آمد

سرخ و افروخته چون شمس سحرخیز آمد


مولوی تر ز خود و قونیه تر از تبریز

شمس تر از خودِ خورشید ولی بی پاییز


آمد و چرخ زد و باد گلویی سر داد

دگران فکر نمودند که هویی سر داد


همگی جمع شده پیروی از او کردند

هی به هم هی زده هی، هی هی و هو هو کردند


سکتۀ روحی ناقص نه که مطلق کردم

بی خود از خود شده فریاد انا الحق کردم


از خود و شعر به یک مرتبه بیزار شدم

رفتم افتادم در خانه و بیمار شدم


#غلامعباس_سعیدی

/ 0 نظر / 26 بازدید