سنگ نینداز ای دوست !

پینۀ ما کف دست است نه بر پیشانی
بس کن ای حضرتِ مدّاح غلط می خوانی

پینۀ ما کف دست آنِ تو بر پیشانی است
نان تو حاصل چیزی که غلط می خوانی است

با صدای یله با شعر به منبر رفتی
گرم شد مجلس و تو جوش زدی سر رفتی
 
آتش عشق بود در دلت امّا خامی
تو هم ای دوست چو من معترض برجامی

چارۀ کار به جز حیلۀ برجام نبود
جای امنی به جز از گوشۀ این دام نبود

ما در این جنگلِ انبوه چو آهو بودیم
غافل از خوف و خطر مست تکاپو بودیم

می دویدیم به هر گوشۀ جنگل بیجا
تا بدوزند همه چشم طمع را بر ما

عاقبت کرد نشان گرگ بزرگ آهو را
دوره کرد از همه سو گلّۀ گرگ آهو را

گرگها زوزه کشیدند و هجوم آوردند
روز روشن سرِ ما یک شب شوم آوردند

گرگها از همه سو راه بر آهو بستند
تا تکاپو نکند راه تکاپو بستند

بین این گلۀ گرگ آهوی ما تنها بود
آخرش رفت به راهی که به دامی وا بود

جای امنی به جز از گوشۀ این دام نبود
چارۀ کار به جز حیلۀ برجام نبود

چه کند آهوی بیچاره ای و این همه گرگ
نتواند بچخد تنها با یک رمه گرگ

بیمِ جان جانورِ خسته به دام اندازد
مرد را ترس از آن گوشۀ بام اندازد

سعی کن تا نشدی شیر تکاپو نکنی
جست و خیز و تک و دو مثلِ یک آهو نکنی

در دلت بوده اگر شیر دغلگیر شوی
باید اول قدم آهو نشوی شیر شوی

شیر باید بشوی بعد به جنگل بدوی
بی دل و تیغ نباید صف اول بدوی

شیر باید بشوی بعد به جنگل بزنی
ریشۀ هول و ولا از دل خود بر بکنی


نتوان رفت عبث جنگ ابرقدرتها
آه از خدعه و نیرنگ ابرقدرتها

نقشۀ جنگ از آنها سر و سرباز از ما
سود از آنهاست ولی جنگِ خطرساز از ما

جنگ باشد سبب گرمی بازار سلاح
جنگ اگر نیست بماند به زمین بار سلاح

جنگ را اسلحه سازان قدر می خواهند
تا تمامش بکنی جنگ دگر می خواهند

از گلوی تو به نام تو سخن می گویند
دائم از من به تو و از تو به من می گویند

تا ترا از من بیچاره نقاری برسد
قاشق خالی آنان به تغاری برسد

نپران سنگ به کس سنگ نمی دانی چیست
سخن از جنگ مگو جنگ نمی دانی چیست

با شعار تو عوض نقشۀ دنیا نشود
طبق میل تو جهان باب دل ما نشود

یله کن سنگ بزرگ نزدن هایت را
باز اینقدر مکن مشت سخن هایت را

سنگ در راه میفکن که زمین خواهی خورد
خنجر از پشت مزن خنجر کین خواهی خورد

سنگ در چاه مینداز جوان! عاقل باش
حرفی از جنگ نیاور به میان عاقل باش

در جهانی که چنین حرف حسابش جنگ است
تا کلوخی بزنی پاسخ آن ده سنگ است

جنگ دام است کسی در پیِ دامی نرود
پختۀ معرفتی در پیِ خامی نرود

در دلت حس لطیفی است درست اما تو
خامی آنقدر که صحبت نتوانم با تو

هر چه اندیشۀ سستی است دلیلی شده است
هرکه را نسبت دوری است عقیلی شده است

خبر از آهن تفتیده نباشد دیگر
می شود دست عقیلانِ زمان پر یکسر

بارها سعیِ پس از هرگزتان را دیدیم
آهنِ سرخ و خطِ قرمزتان را دیدیم

فرصت از دست شما رفت خودت می دانی
فرصتی نیست ولی باز رجز می خوانی

شعر وحدت شکن ای دوست مخوان دم بر بند
رخنه را تا نشود یکسره محکم بربند

اگر این رخنه در این سد بدود واویلاست
از کران تا به کران غرقۀ طوفان بلاست

دانش شرقی و فرهنگ الهی با ماست
مَثَل ما مثل تشنه کنار دریاست

ماهی و آب و صدف هست و از آن بی خبریم
نتوانیم از آن بهرۀ کافی ببریم

قایقی باید و پاروزنی و قلّابی
تا رسد دست تو ماهیّ و صدف از آبی

بیست سی چیست به جز قایق و قلاب ای دوست
که بگیرد صدف و ماهی ات از آب ای دوست

بیست سی تا که چنین است به آب اندازش
ورنه بر موج عدم مثلِ حباب اندازش

بیست سی صد نشود یک صد و ده صد با ماست
از ابوجهل نترسید محمّد با ماست

این درست است که تسلیم نباید بشویم
دست و پابستۀ تحریم نباید بشویم

این درست است که برجام خطا بود خطا
"تکیه بر عهد عموسام خطا بود خطا"

چاره هرگز نبود حرکتِ استشهادی
بیستون نیست که اینگونه کنی فرهادی

مرد باید که نسنجیده توانِ خود را
بی جهت وا نکند دست و دهان خود را

گرچه چون آتش افروخته ای بی تابی
جنگ را ای پسر خوب بود آدابی

گفتگو بر سر برجام خودش جنگی بود
زد و خورد خفنِ جام می و سنگی بود

بیش از این جام سرِ سنگ نکوبد خود را
مرغ حق بر قفس تنگ نکوبد خود را

بیقین چارۀ برجام نمی باشد جنگ
سرِ خود را نزند هیچ کسی بر سر سنگ

بشنو از دوست که از دوست نباید رنجید:
جنگ را سود و زیانی است که باید سنجید

این چنین گام خطر پیشتر از پیر نزن
حکم او جنگ نباشد به کسی تیر نزن

پیر اگر گفت فراسوی خطر باید رفت
طرف جنگ نه با پا که به سر باید رفت

بگذاریم که تدبیر امیدی بدهد
به شب ما و تو پایان سپیدی بدهد

دادم آیینه ترا سنگ نینداز ای دوست
سوی من تیر پی جنگ نینداز ای دوست

#غلامعباس_سعیدی


#میثم_مطیعی

/ 0 نظر / 33 بازدید