در سوگ یکدیگر

باغبان این نخل را چل سال پیش
تا شود یک روز یک منبر نشاند

نخل داری شد که ما را این چنین
دم به دم در سوگ یکدیگر نشاند

ناگهان دیدی که نخل آتش گرفت
باغ را یکسر به خاکستر نشاند

اسمِ اعظم را نزد آن کس که او
این نگین را روی این چنبر نشاند

گفت با ما من سلیمانم ولی
نقش دیوی را بر انگشتر نشاند

گفت مانند علی خیبرگشاست
آمد و هر سو درِ خیبر نشاند

قول یوسف داد و ما را بی پناه
منتظر بر راهِ اسکندر نشاند

کاروان را زیر تیغ آفتاب
تشنه در این دشتِ پهناور نشاند

چون صدف کز نعمت گوهر تهی است
شهر را بر خاکِ این بندر نشاند

بختِ ما را باش کز این تختِ زر
شاه را افکند و پیغمبر نشاند

کارفرمای قدر سودی نبرد
گر به جای زرگر آهنگر نشاند

حکمِ باطل بود دستور قضا
قاضیِ جوری در این محضر نشاند

دفترم آتش گرفت آن دم که شعر
داغ دل را بر دل دفتر نشاند


#غلامعباس_سعیدی

/ 0 نظر / 25 بازدید