بی احساس

یک تکّۀ سنگ است که احساس ندارد
این دل که تو داری احد الناس ندارد

یک روز تو هم پر شوی از پوچی احساس
وقتی کسی احساس ترا پاس ندارد

با نیم نگاهی دلِ من می رود از دست
در شهر کسی این دلِ حسّاس ندارد

بر گردن من باد اگر هست گناهی
یک بوس و بغل اینهمه وسواس ندارد

ترکید دل و فرصتِ یک عشق دگر نیست
افسوس که آدم دلِ زاپاس ندارد

آنگونه سری در چمنِ حسن که حتّی
امید زیادی به خودش یاس ندارد

واعظ که دلش کاسۀ خون است به غیر از
خونابه در این کاسۀ آماس ندارد

غلامعباس سعیدی

/ 0 نظر / 23 بازدید