هرچه باداباد

سخن بی پرده باید گفت گاهی هرچه باداباد

که گاه ارزد به صد طاعت گناهی هرچه باداباد


بزن فریاد و بن بستِ سکوتِ خویش را بشکن

ز یک سو باز باید کرد راهی هر چه باداباد


بریز آتشفشان سینه را بیرون و آتش زن

تمام، این کوه را مانند کاهی هرچه باداباد


بس است از پشت خنجر خوردن و دم بر نیاوردن

کشید از سینه باید گاه آهی هرچه باداباد


بکش آهی که در ابرِ سیاه آتش در اندازد

نباشد در پسِ این ابر ماهی هرچه باداباد


بکش آه جهانسوزی مگر نشنیده ای گاهی

به آهی بشکند پشتِ سپاهی هر چه باداباد (1)   


نترس از نابرادرها که چون یوسف دراندازند

تو را دور از پدر در قعرِ چاهی هرچه باداباد


در آن جمعی که هر بی دانشی دستار می بندد

گرفت از این نمد باید کلاهی هر چه باداباد


چو گل از غنچه بیرون آ سپر کن سینۀ خود را

سخن بی پرده باید گفت گاهی هر چه باداباد (2)


■ ■ ■ ■ ■ ■ ■ ■


فراموشت شود این حرفها، لب بر لبی بگذار

بده دل را به چشمانِ سیاهی هرچه باداباد 



#غلامعباس_سعیدی


https://telegram.me/saeedigholamabbas 




(1)

خانمانسوز بود آتش آهی گاهی

ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی  معینی کرمانشاهی


(2)

سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی   حافظ

/ 0 نظر / 14 بازدید