قلم (ابیات پراکنده)

قلم (ابیات پراکنده)


قلم بردار و شعری تازه بنویس

زمستانی است سرد و استخوان سوز

چراغ باده روشن کردنی نیست

چراغ شعر را ای دل برافروز

.....................................

قلم به گریه در آمد که نام پاک تو را

مگر به گوش دلش برد و کرد نجوا دست

...........................

قلم گرفتم و گفتم بیار مرثیه ای

به گریه تن زد و گفتا کجاست محتشمی

........................................

قلم ارث پدرم هست مگیرش از من

ریشه اش در جگرم هست مگیرش از من

قلم انگشت من است آی مپیچ انگشتم

مبُر ای خانه ات آباد به هیچ انگشتم

..................................

شاعر آن است که پیش از قلم و دفترش آرد

بر زبان اشهد خود را و بپوشد کفنش را

...........................................

قلم به مردمک چشم می زنم نه دوات

مگر به نامه ببینم جمال روی تو را

..................................

بگذار قلم را که بس است آنچه نوشتی

در دفترِ ایّام تو دیگر ورقی نیست

......................................

قلم بگیر و بگو چیست ای پسر مادر

بگو بگو که بود فیض مستمر مادر

...................................

رود به بزم سخن صدر مجلس آن کس که

نی قلم ز نی بوریا نمی داند

...............................

سبوی می ناب هستم که هی

از او می تراود شرابِ کهن

ز خود جرعه جرعه فرو می چکم

غزل بر زبان قلم می شوم

....................................

آب امشب می برد دیوان اشعار مرا

ای قلم این قدر امشب گریه در دفتر مکن

........................................

ای بنازم طبع سرکش را که با تیغ قلم

ریشۀ بی ریشۀ ریش و ریا را می زند

...........................................

نازم به طبعِ نازک خود کاینچنین قلم

تا می زند به ریشۀ تزویر می زند

...............................

هر شاخه در دستش قلم مویی بر انگشتی است

بر بوم، این سان می گشاید رنگ را پاییز

...................................

قلمِ بی رگ و بی درد به دردی نخورد

شاخۀ خشک گل زرد به دردی نخورد

سخن شاعر اگر غیر مؤثّر باشد

قلم انگشت بدون رگِ شاعر باشد

..........................................

یا بزن با قلم و شعر در این میدان گوی

یا که بنشین سر جایت دگر این یاوه مگوی

...................................

قلمم را شکسته اند امّا

شده در دست من قلم انگشت

می نویسم اگر چه صدها بار

شده در دستِ من قلم انگشت

.........................................

قلم می افتد از دستم که در دستت تبر دیده است

دهانم بسته می ماند که مشتی آهنین داری

...................................

قلم ز جوش معانی به جوش می آید

که رود جاری زاینده ای بیان من است

.....................................

ای تیغ بیا قلم بگیر از دستم

من تا کی و چند از سپر بنویسم

.........................................

مثل قلم بریز ز خود بیرون

بر نامۀ ستم خط بطلان شو

........................................

قلم را تیز با تیغ ستمگر می کند تاریخ

ستمگر هرچه گوید ثبت دفتر می کند تاریخ


غلامعباس سعیدی


چهاردهم تیرماه روز قلم بر خداوندان قلم مبارک باد

/ 0 نظر / 50 بازدید