درخت بخت

درختِ بخت! مگر ریشه بسته ای در دی

چرا نمی شود این روزگارِ سرما طی

 

کران کران شده فصلِ بهار کاری کن

بهارِ سبزِ تو ای بخت می رسد پس کی

 

شبِ سیاه نپاید که می رسد خورشید

شب سیاه مبین خوابِ ارّه پی در پی

 

ببال و دست بیفشان که ساقیِ خورشید

شرابِ نور بریزد دوباره در رگ و پی

 

کبوتری بپران سوی پایتخت و بگو

بگیر زیرِ پر از زعفرانیه تا ری

 

کلاغِ زشتِ بداندام را بگو بس کن

مریز بر سرِ این سبزه فضله را با قی

 

"من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم"

تو گوشِ هوش نداری فلا جُناحَ علیّ

 

علاج نیست تو را پس بگو که صاعقه ای

شبی به تو بزند کآخر الدوا الکی

 

غلامعباس سعیدی

/ 1 نظر / 24 بازدید
روحانی-قوچان

افرین....