دو روح سرکش

تا چشم من به چشمش، آن چشمِ مست، زل زد
بین دو روحِ سرکش با یک نگاه پل زد

افتاد پنج انگشت در پیچ و تاب مویش
فوجی ز پنج سرباز بر لشکرِ مغول زد

چشم شرابی اش را یکباره سر کشیدم
انگار در رگِ روح صد بار ال ل کل زد

ماشینِ روحم از راه در رفت و واژگون شد
ناگاه سکته قلبِ راننده پشتِ رل زد

با سازِ روح باید نزدیک رفت و رقصید
وقتی که مطربِ عشق از دورها دهل زد

تصویرهای ذهنم گشتند درهم و تار
کان فتنه رفت و با پا بر روی کنترل زد

بی حس چه داند از عشق یک رگ خبر نگردید
سیبِ زمینی هرچند در آبِ جوش غل زد

#غلامعباس_سعیدی

/ 0 نظر / 25 بازدید