مستی و راستی


راستیّ و مستی آری ... گوشۀ میخانه ای

این چنین دیوانه ای می گفت با دیوانه ای:

 

خلق را دیوانه می خواهند هشیاران ملک

پس چرا کردند این میخانه را ویرانه ای

 

حرف باشد حرف و حرف و حرف وقتی اینچنین

می نشیند جای یک فرزانه نافرزانه ای

 

نقش ایوان و در و دیوار می ریزد به هم

سست اگر از ریشه باشد پایه های خانه ای

 

ذوق می میرد هنر می پژمرد دل می رمد

در سری جای حقیقت تا نشست افسانه ای

 

دوستان آشنا خون در دلِ ما می کنند

کی کند این کار را بیگانه با بیگانه ای

 

خویش را بر شانۀ مردانه ای باید گریست

گریه دارم نیست اما شانۀ مردانه ای

 

شانه هایت را بیاور گریه ام از حد گذشت

تا سرم را باز بگذارم به روی شانه ای

 

#غلامعباس_سعیدی

/ 0 نظر / 9 بازدید