خمود و جمود

شب است و پشتِ سر هم ستاره می افتد
هزار آینه بر سنگِ خاره می افتد

دم موذن این شهر آسمانی نیست
اذان به خاک به پای مناره می افتد

ببین که از لب قاری چگونه سی پاره
شبیه گل به زمین پاره پاره می افتد

تبر نیاز ندارد برای افتادن
نهالِ خشک که با یک اشاره می افتد

دوباره خانه و دیوار کج فرو افتاد
اگر دوباره بسازی دوباره می افتد

به فکر قلّۀ کوهی بیا ببین که چطور
به پای کوه نفس را شماره می افتد

کسی که بر در میخانه مست ننشیند
به خاک بر در دارالاماره می افتد

کسی که پیچ و خم راه را نمی داند
چو سنگی از حرکت بر کناره می افتد

چه منطقی است که در هر فراز از سخنش
نهاد در پی حذف گزاره می افتد

امید چاره چه بندی در این خمود و جمود
مگر به ذهن کسی فکر چاره می افتد

در آسمان شما ماه می شوم امشب
به پیش پای من از بس ستاره می افتد

#غلامعباس_سعیدی

/ 0 نظر / 23 بازدید