تاریکی



نیست در این سفره حتّی تکّۀ نان بیاتی

نیست در این خانه حتّی فکر و ذکر سور و ساتی


حجم سبز دشت را از ما قرقبانان گرفتند

جا نماند از بوی گندمزار و نان جز خاطراتی


روستا از تشنگی می میرد اما کدخدا را

هر طرف رو می کند باغی است زیبا با قناتی


آخرش بر باد خواهد داد گنج شایگان را

آن که اوج دخل و خرجش بوده خمسی یا زکاتی


خضر ما بیهوده می گردد در این تاریکی اینجا

نیست در تاریکی اینجا چشمۀ آب حیاتی


داری ای شیخِ ریا می میری و کاری نکردی

فکر فردا باش آخر نیست دنیا را ثباتی


آسمان یک روز بر فرق تو می کوبد تبرزین

گرچه هردم مثل نادرشاه باشی در کلاتی


کار نیکی کن چه در بند سرای زرنگاری

تا پس از مرگت بماند باقیات الصالحاتی


#غلامعباس_سعیدی

/ 0 نظر / 14 بازدید