درد دل یک پدر

در گوشه ی باغی همگانی تنها

بر نیمکتی نشست روزی پدری


آزرده و خسته مثل یک طفلِ یتیم

کز هر که رسیده خورده باشد تشری


آشفته شبیه قاتلی لو رفته

ترسیده شبیه دزدِ تحتِ نظری


از هر طرفی نگاه او بر می گشت

مانند یتیم خسته ی در به دری


انگار که از هر طرفش می خواهد

ناگاه بر او کمین گشاید خطری


اشک از سر و رو شبیه باران می ریخت

هر مو شده بود بر سرش چشمِ تری


می گفت نگاه پرغمش: می باشد

غمهای جهان از غم من مختصری


در زیرِ دو پشته خارِ ابروهایش

انگار که داشت هیزمِ شعله وری


در پا نه توانِ آن که پوید قدمی

در دست نه نای آن که کوبد به سری


کِز کرده و سر فرو به گردن برده

چون جوجه ی ناتوانِ بی بال و پری


گفتم که پکر می شود این باغ اگر

در گوشه ی آن نشسته باشد پکری


"برخیز و مخور غم جهان گذران"

غمگین منشین که غم ندارد اثری


برخیز و بیا بدون اما و اگر

دنیای دنی ندارد اما اگری


دیوار غم است اگرچه دور و برِ تو

برخیز و بکن در دلِ دیوار دری


فرمود مگو که زخمِ کاری دارم

با حرف مزن به زخم من نیشتری


تنها مرو اینچنین به قاضی برگرد

ای آن که نداری از غم ما خبری


بیکار شدم که کارفرمایم رفت

از کشورِ ما به یک دیارِ دگری


سرمایه ی ناچیز مرا هم دزدید

صندوقِ به زعمِ همگان معتبری


بی مایه چه کار می تواند مردی

بی کار چگونه سر کند کارگری


با کارگزاران غم خود را گفتم

یاسین نکند افاقه در گوش خری


رفتم همه جا از ته دل نالیدم

تاثیر نکرده ناله در گوشِ کری


سیر از دوجهان و جان خود خواهی شد

در سفره ی تو نبود اگر ماحضری


ده سالِ تمام دختری پاکیزه

در خانه ی من مانده به عقدِ پسری


کو تا ببرد به خانه اش همسر را

کو تا بدهم جهیزیه مختصری


شرمنده ی زن مباد هرگز مردی

شرمنده ی فرزند مبادا پدری


در خانه جز این دختر پاکیزه ی خوب

دارم پسرِ با ادب و با هنری


چون بشکه ی باروت جوانِ عزب است

بسته به خودش فتیله ی شعله وری


خاموش اگر فتیله اش را نکنیم

باقی نگذارد از خود و ما اثری



القصه چه درد سر دهم او را بود

صد گلّه و کلّه ایّ و صد فکر و سری


گفتم که بیا و تلخ با من منشین

بگذر ز گناهِ من که خوردم شکری


بی تاب مباش اگرچه سوز سخنم

بر خرمنِ صبر تو فرو زد شرری


هرچند که رنج و غم تو بسیار است

بی رنج و بدون غم نباشد بشری


از این سخن انگار پریشان تر شد

از جای خودش پرید مثلِ فنری


هر ثانیه بیشتر پریشان می شد

دیدم که نمانده طاقتِ بیشتری


یک آن که فرو گرفت سر کافی بود

تا پشت به او کرده بجویم مفری


خوردم قسم جلاله هرگز نکنم

تا آخر عمر خویش از آنجا گذری


#غلامعباس_سعیدی


https://t.me/saeedigholamabbas

/ 0 نظر / 50 بازدید