آیینه و کاشی

ای از بدِ یک حادثه ناشی که تو باشی
بی اصلِ پر از حشو و حواشی که تو باشی

دارد شرفِ مرتبه هر نفلۀ ناشی
صد بار  به روحانی ناشی که تو باشی

افسوس که این کودک نوپای وطن را
دادیم به دستِ للـه باشی که تو باشی

با گلّۀ خود ما سگ و چوب و خر و خورجین
دادیم به چوپانِ مواشی که تو باشی

رفتار تو زیبندۀ یک آدم لاشی است
ای ننگ بر آن آدم لاشی که تو باشی

سنگ است به هر سو که روم ای تف و لعنت
بر بانیِ این سنگ تراشی که تو باشی

هرگز متمرکز نشدی بر هدف خود
ای صاحب فکر متلاشی که تو باشی

تاریخ به من گفته که از پیشِ پیمبر
هرگز نروم پیش نجاشی که تو باشی

هرگز نشود با زر و با زور برابر
با آینه یک تکّۀ کاشی که تو باشی


#غلامعباس_سعیدی

/ 0 نظر / 31 بازدید