سنگ و ماه و رود

تو ماهی و من سنگِ سیاهِ تهِ این رود
من چون دگراندیشم و مانندِ اوین رود

از گریۀ من گشته بر افلاک روان سیل
از حالِ من افکنده بر افلاک طنین رود

با آب صدا را خفه کن تا نشود کر
از نعرۀ من سامعۀ مستمعین رود!

کوبد به سرِ سنگ سر انگار که معتاد
بوده است و به وقتش نکشیده هروئین رود
 
سنگم ولی از بغض پرم آهم و سوزم
مینم بزن آهسته قدم بر سرِ مین رود!

سنگم تهِ این رود ولی مستتم ای ماه
مستم که شده با میِ نورِ تو عجین رود

من سنگم و تو ماه که در چنبرۀ آب
کرده است درست از من و تو نقش و نگین رود

تا عکسِ تو بر سینه زند، با سر و بر پشت
تا آخرِ دنیا بخزد روی زمین رود

تا بگذری ای ماه مگر بر سرش از مهر
شد مثلِ منِ راه نشین خاک نشین رود

ای باد مکن گرد به پا ماه در آب است
از دستِ تو افکنده بسی چین به جبین رود

دیوانه که از پهنه و پایاب نپرسد
با عقل مکن مشورت و بگذر از این رود

غلامعباس سعیدی

/ 0 نظر / 21 بازدید