فیض ثانی عشر

جان جانان! بدون تو تا کی جمعه ها زار و بی قرار شوم
در دلم زار زار ناله کنم در خودم مثل نی نزار شوم

پدرم محض یار بیرون شد از بهشت خدا که در دنیا
من پس از جستجو به دیدارت برسم ابن مهزیار شوم

مادرم هر سپیده دم می خواند نام پاک تو را درِ گوشم
سوی خورشید منتظر می ماند تا پر از شوق انتظار شوم

تا طلوع دوبارۀ خورشید یا ربیع الانام را می خواند
آخر آن روح سبز کاری کرد که چنین عاشق بهار شوم

اسب همّت به زیر زین دارم تیغ عزم و اراده ام تیز است
تو بیا تا کشیده تیغ از جا بپرم اسب را سوار شوم

کاش می شد برای تو یکی از سیصد و سیزده نفر باشم
محض دیدار روی تو اما هردم از شوق صد هزار شوم

تا به پایِ تو بی شمار دَوَم کاش می شد که ذرّه ذرّه غبار
تا به پای تو بی شمار افتم کاش می شد که بی شمار شوم

نیستم در هوای تو الّا پر کاهی ولی دلم گاهی
می برد نام نامیت را تا مثل یک کوه استوار شوم

تا بپرّم به پشت مرز خیال تا بیایم کنار تو ای کاش
یک شبِ ماه چون نسیم، سوار پشت یک اسب بالدار شوم

شنلی ویژه داشتم ای کاش که در آن غیب می شدم گاهی
پیش تو در جهان غیب و شهود می توانستم آشکار شوم

دست پیغمبر است و دست علی تا ببوسم به شوق دستت را
کاش می شد دمی که می آیی دستۀ تیغِ ذوالفقار شوم

فیضِ ثانی عشر! به نیّتِ تو این غزل را دوازده بیت است
مصرع آخر است یا مولا نظری کن که رستگار شوم

#غلامعباس_سعیدی



https://telegram.me/saeedigholamabbas

/ 0 نظر / 7 بازدید